تبليغاتX
دختر خورشید

دختر خورشید

هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچ کس غصه این را که چنین کرد نداشت

چشمه سادگی از لطف درش میجوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

استوار باشید و برقرار.............!

سوگند.......!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 16:3  توسط سوگند.......!  | 

بچه ها لال شويد , بي ادبها ساکت ...!

سخت آشفته و حيران بودم , به خودم ميگفتم : بچه ها تنبل و بداخلاقند

دست کم ميگيرند , درس و مشق خود را...!

بايد امروز يکي را بزنم و نخندم , اصلا

تا بترسند و از من حسابي ببرند...!

خط کشي آوردم , در هوا چرخاندم

چشمها در پي چوب تنبيه هر طرف ميچرخيد...!

مشق ها را بگذاريد جلو , زود , معطل نکنيد

اولي کامل بود , خوب ...!

دومي بد خط بود , برسرش داد زدم ...!

سومي ميلرزيد , خوب گير آوردم  

صيد در دام افتاد و به چنگ آمد زود...!

دفتر مشق حسن گم شده بود...!

اين طرف , آن طرف , نيمکتش را ميگشت

تو کجايي بچه ؟ بله آقا اينجام ...!

همچنان ميلرزيد...!

پاک تنبل شده اي بچه ي بد ...!

به خدا دفتر من گم شده آقا , همه شاهد هستند , ما نوشتيم آقا

بازکن دستت را  , خط کشم بالا رفت

خواستم تا کف دستش بزنم , او تقلايي کرد

چوب پائين آمد , ناله ي سختي کرد

چون نگاهش کردم , گوشه ي صورت او قرمز بود

هق هقي کرد و سپس ساکت شد ...!

همچنان ميگرييد , مثل شمعي آرام , بي خروش و ناله

 ناگهان حمدالله در کنارم خم شد...!

زيريک ميز , کنار ديوار , دفتري پيدا شد

گفت : آقا اينهاش دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم , خوش خط و عالي بود...!

غرق در شرم و خجالت گشتم ...!

صبح فردا ديدم , که حسن با پدرش , با يکي مرد دگر سوي من مي آيد ,

خجل و شرمنده , دل نگران , منتظر ماندم من , تاکه حرفي بزنند ,

شکوه اي يا گله اي يا که دعوا شايد...!

سخت در انديشه ي آنها بودم

پدرش بعد سلام گفت به من : لطفي کنيد و حسن را بسپاريد به ما

گفتمش : چي شده آقا رحمان ؟!!

گفت : اين خنگ خدا , وقتي از مدرسه برميگشته , به زمین افتاده

بچه ي سربه هوا , ياکه دعوا کرده , قصه اي ساخته است

زيرابرو و کنار چشمش , متورم شده است , درد سختي دارد ,

ميبريمش دکتر , با اجازه آقا...!

چشمم افتاد به چشم کودک  , غرق اندوه و تاٌثر گشتم

من شرمنده معلم بودم و ليک , اين کودک خرد و کوچک

اين چنين درس بزرگي ميداد , بي کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم و او چه اندازه بزرگ , به پدر نيز نگفت ,

آنچه من از سرخشم بر سرش آوردم...!

من ازآن روز معلم شده ام , بعد از آن هم ديگر

در کلاس درسم , نه کسي بداخلاق , نه کسي تنبل بود

 همه ساکت بودنند , تاحدود امکان درس هم ميخواندند...!

اوبه من ياد آورد , اين کلام مولا:

که به هنگام خشم , نه به فکرم تصميم

نه به لب دستوري , نکنم تنبيه اي

يا چرا اصلا من عصباني باشم ...؟

با محبت شايد , گره اي بگشايم

با خشونت هرگز...!!!

استوار باشید و برقرار..........

سوگند.......!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 12:17  توسط سوگند.......!  | 

 

 

چرخ گردون زیر پای و آسمان بالای سر

کیسه هایم گر بوند همواره پر از سیم و زر

تخت شاهی گر بود همواره اندر خدمتم

گر که باشد پهنه گیتی زمین و دولتم

این جهان از بهر خوشبختیم , هر کاری کند

گر که صدها دولت و هفت آسمان یاری کند

چون نباشد عشق در دل , این همه بیهوده اند

زحمت بیخود کشیده , راه کج پیموده اند

آری آن به , کیسه هایم خالی ولی از عشق پر باشد دلم

کز وجود عشق در بند حیات آمد گلم ...!!!

استوار باشید و برقرار...............

سوگند.......!

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 9:57  توسط سوگند.......!  | 

فلک کور است , دلم رنجور و بيمار است

قدم لرزان به سوي کوچه مي آيم  , دو دستم را به هم با حرص مي سايم

خدايا ترس من از چيست ؟ عروس جشن امشب کيست ؟

ولي ناگه صداي نعره ام در ساز ميميرد و داماد شاد و سرخوش

از نگارم بوسه ميگيرد

صداي شيخ مي آيد : عروس خانم وکيلم من ؟ جوابم ده وکيلم من ؟

صداي آشنايي بله ميگويد ... و مردم يکصدا با هم مبارکباد ميگويند

خداوندا صدا از اوست ... صداي آشنا از اوست ... فلک کور است

شما هرگز نميدانيد , عروسي را به سوي حجله ميرانيد که تا ديروز نگارم بود

چه ميدانيد همين امروز کنارم بود

من امشب از همه بيزار بيزارم , من امشب از خودم , از تو , از اين دنيا که هيچش

اعتباري  نيست

 بيزارم

رفيقان باده باز آريد

مرا تنهاي تنها با حشيش و چرکس بگذاريد

 نميدانم چرا جغدان به روي بام من امشب نميخوانند

دگر شومي تر از امشب چه ميخواهند ؟

نميدانم چرا اين آسمان امشب نمي بارد

نميدانم

        نميدانم

                    نميدانم

                                                       ( مهدي اخوان ثالث )

استوار باشید و برقرار...........

سوگند.......!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1384ساعت 14:32  توسط سوگند.......!  | 

لالا ... لالا

که قلبم زيرو رو شد , که قلب عاشقم پيش تو رو شد

که بازم اين دلم ديونگي کرد , که اين ديونه با عشق زندگي کرد

لالا... لالا

همه در خواب نازن , ديگه چيزي ندارن تا ببازن

بخواب آروم نه اينکه وقت خوابه , بخواب اي گل که بيداري عذابه

نترس از دست بي قانون فردا , که بيرون تا بخواي نامهربونه

لالا ... لالا

که قلبم زيرو رو شد , که قلب عاشقم پيش تو رو شد

که بازم اين دلم ديونگي کرد , که اين ديونه با عشق زندگي کرد

بخواب اي گل الهي در نموني , نگيره بغضت از نامهربوني

بخواب جونم که درها رو ببنديم  , نخواي از من که درها رو نبنديم

نخواي از من که با گريه , بخندم  , بخواب آروم که خورشيدم خموشه

اونم بايد بره چيزي بنوشه , دلم طاقت نداره توي سرما

اونم غافل شد از حال دل ما , همه اينجا غريت اندر غريبن

همه از بي نيازي بي نصيبن , الهي کور بشم گر ديده باشم

ميگن اينجا همه مردم غريبن , چه بي قانونه قانونش

چه بي برکت اين نونش , به نرخ مفت جون کندن

شده چيزاي ارزونش , نميدوني چقدر سخته

همون چيزاي آسونش , همش بغض و همش بغضه

روي لبهاي خندونش , نترس از دست بي قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنيا ...!!!

استوار باشید و برقرار.........

سوگند.......!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 9:28  توسط سوگند.......!  | 

مکافات عمل

يک شبي در راه دوري گرگ پيري بر زمين افتاد و مرد ...!!! 

لاشه ي گنديده ي آن گرگ را کفتار خورد ...!!!

در دل غارکثيفي پير کفتار , زمين مرگ را بوسيد و خفت

قاصدي اين ماجرا با کرکسان زشت گفت ...!!!

جسم گندآلود کفتار را کرکسان ,غارتگران خوردند

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

سنگ ها , بر روي هم هموار گشت

کرکسان هم جملگي مردند ...!!!

                                              ( کارو )

استوار باشید و برقرار..........

سوگند.......!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 10:57  توسط سوگند.......!  | 

در امتداد جاده بانویی که ایستاده با چشمانی خسته

خسته از این نامردمیها

مردانی که خود را مرد می خوانند ...!

و بانویی که به ظرفیت شعور آنها می نگریست میخندید و با خود زمزمه میکرد که

ای کاش هیچ وقت متولد نشده بود ...!

ناگاه نگاهی آشنا اما غریب جاده تاریک روز را روشن میکنه ...!

دل که مشتاق رفتن بود و عقل خواهان دل شکستن

دیده عاشق و دل منتظر بود ...!

عقل قاتل احساس گشته بود ...!

کاش میشد به سرزمین فراموش سپرد وای کاش میشد خود را پیدا کرد...!

وآن کس که لایق دل است را فقط تماشا کرد و لذت برد از انتخاب خود

 وعاشقانه قدم در کوچه های احساس گذاشت ولی افسوس برای حس عاشقانه وقت نیست ...!

استوار باشید و برقرار.............

سوگند.......!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 13:44  توسط سوگند.......!  | 

قرن ما شاعر اگر داشت , هوا بهتر بود ...!

خارهم کمتر نبود از گل , بسا گلتر بود ...!

قرن ما شاعر اگر داشت که , کبوتر با کبوتر باز با باز نبود , شعار پرواز

واي بر ما که تصور کرديم , عشق را بايد کشت ...!

در چنين قرني که دانش حاکم است , عشق را از صحنه دور انداختن

ديوانگيست , درماندگيست , شرمندگيست ...!

قرن , قرن آتش نيست ...!

قرن يک هواي تازه ست ...!

فکرها را شستشويي لازم است , گم شديم گر در ميان خويشتن

جستجويي لازم است ...!

نازنينا , از سياهي تا سفيدي را سفر بايد کنيم ...!!!

استوار باشید و برقرار..........

سوگند.......!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1384ساعت 13:24  توسط سوگند.......!  | 

همگان پرسیدند : آبی آب ز چیست ...!!؟

و شنیدند که تصویر رخ آسمان در آب است ...!!!

کس نپرسیده چرا ...آسمان خود آبیست ؟..!

وای این انصاف نیست ...!!!

ای شمایی که خوابیده و غفلت زده اید ... به شما خواهم گفت : این یکی آبی چیست..!؟

وچرا اینگونه دلنشین است و ملیح ...!!!؟

این یکی آبی زیبای لطیف ... آیتی از یار است که در آن نزدیکیست

که چنین ساده  ولی جذاب است ...!!!

به گمانم که شما بشناسید اورا ... چون درون جسم بی جان شما

آیه ای از او هست که بلند پرواز است ...!!!

من چنین گفتم و هر کس که بود عاشق دوست

خود او دریابد که منظور من از آبی چیست ...!!!

استوار باشید و برقرار.............

سوگند.......!

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت 12:29  توسط سوگند.......!  | 

خداوندا :
اگر روزي تو از عرشت , به زير آيي , لباس فقر بر پوشي
غرورت را براي , لقمه اي نان بريزي , زير پاي مردان پست و لاايمان
زمين و آسمان را کفر مي گويي !!!
خداوندا :
اگر در ظهر گرماخيز تابستان , لبان تشنه ات را بر کاسه روئين قيراندوي بگذاري
تن خود را به زير سايه ي ديوار به دست خواب بسپاري
و قدري آنطرفتر خانه هاي مرمرين ديوار بيني
دستانت براي سکه اي , اين سو و آن سو در گذر باشد
که شايد رهگذري , از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي ,نميگويي ؟ !!!
خداوندا :
اگر روزي گذر کردي , زحال ما خبر کردي و
با چشمان خود نامردي ها را نظر کردي
پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت
از اين بودن
زمين و آسمان را کفر مي گويي , نمي گويي؟!!

                                              ( کارو )

استوار باشید و برقرار.............

سوگند.......!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1384ساعت 11:43  توسط سوگند.......!  |